
تو بر کامی و من ناکام تو بر ان سوی ازادی من اینجا بسته ام در دام
میان کامو ناکامی نباشد غیر چندین گام
به کامت باد این شادی حلالت باد ازادی
تو ای ازاده ی خوشبخت ای مرد سعادتند
که شبها خاطری مجموع و یاری نازنین داری
میان دوست دلت همخانه ی شایدیست لبت همسایه لبخند
به هر جا میروی ازاد به هر سویی که دل میگویدت رو
میکنی خرسند نه در رنجی نه در بندی
به کامت باد این شادی حلالت باد ازادی
تو ای اهوی صحرایی که فرش زیر پایت سبزه صحراست
ونیکو سایه بانت شاخه سرسبز جنگل هاست
مرا در دل بود این ارزو اهوشوم روزی
چه ازادی چه ارامی نه در بندی نه در دامی
تو اهو جان بجای من بگرد ازاد در صحرا به کامت باد این شادی حلالت باد ازادی
تو ای زیبا کبوتر روزها بر بام این زندان پری وا میکنی پا مینهی بر فرق این بارو
و من از چا ه زندان چشم میدوزم به پروازت
پرت چون میشود از پرتو خورشید لیمو رنگ
براید از دت این نغمه دلتنگ
که ای پروردگار من در این دینا هنوز از پرتو مهر تو مهر گرمتابی هست به دنیای که از ما نیست نور افتابی هست
کبوتر جان برو پرواز کن ازاد ولی زندانی افسرده خاطر را مبر از یاد
به کامت باد این شادی حلالت باد ازادی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من اینجا تا نفس باقی ست میمانم
من از اینجا چه میخواهم نمیدانم
امید روشنایی گرچه در انی تیرگی هانیست
من اینجا باز د ر این دشت خشک تشنه میمانم
وای اگر روزی فارمشم کنی با غم هجران هم اغوشم کنی
وای اگر نامم بمیرد بر لبت یا فرو بنشیند این سوز تبت
اه میترسم شبی طفانن شود ساحل امید من ویران شود
گرزدریا قطره هم کم شود مرغ طفان سینه اش پر غم شود
ای دلت دریایپاک و روشنم مرغ بوتیمار این دریا منم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم روشنی بخشم میان جمع و خود تنهابسوزم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگر من تلخ میگریم چه غم زیرا تو میخندی
اگر من زود میمرم چه غم زیرا تو میمانی بمان ای دوست بما ن تا من بمانم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به فرمان هوست بازی به خاک و خون مکش هر لحظه فرزندا صرحرا را به حال اهو بی زبان اندیشه باید کرد
از این راهی که هر جاندار را بی جان کنی برگرد به خون رنگین مکن بال کبوتر های زیبا را
دران ساعت که میگیری هد صحرارا
به چشمانش نگاهی
ببین در برق چشمش التماشس را
که با در ماندگی در لحظه های مرگ میگوید
ایا صیادرحمس کن رمنجان نمیم جانم را
پرو بالم بکن امنا مسوزان استخوام را
سهم تو از زندگی يه عمر خوشحالی شود
هر چه زيباست مرا ياد تو می اندازد
آن که بيناست مرا ياد تو می اندازد
تو که نزديك تر از من به منی می دانی
دل که شيداست مرا ياد تو می اندازد
هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم
از تو گوياست ، مرا ياد تو می اندازد
ديگران هر چه بخواهند بگويند که عشق
بی کم و کاست مرا ياد تو می اندازد
ساعتی نيست فراموش کنم ياد تو را
غم که با ماست مرا ياد تو می اندازداز غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود اگر عشق نبود
از اینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود
در سینه هر سنگ دلی در طپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود
دل چشم نمیگشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سر گردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود
خسته ام از ارزوها ارزو های شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را رو ز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی زندگی های اداری
افتاب زرد و غمگین پله ههای رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین اسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی نیمکت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری
عاقبت پروندا ام را با غبار ارزو ها
خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری
روی میز خالی من صفحه باز حوادث
در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری .
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟![]()
هنوزم تو اسمونی که داره صدتا ستاره
دل من فدای چمات که می گن عاشق و زاره
هنوزم تو مثل ماهی باری شبای تارم
تو فقط بمون کنارم تا ببینی بی قرارم
هنوزم واسم عزیزی مثل روزای گذشته
که غمای این دلامون بازی های سرنوشته
هنوزم نگات عجیبه مثل قطره های بارون
بدون از دوری چشمات می میرم راحت واسون
برو تا کنی خلاصم برو از پیشم ستاره
که به جز سوختن و ساختن دل من چاره نداره
بسوزان نامه هایم را بسوزان خاطراتم را !!
بسوازن هر چه هست از من که سوزاندی وجوردم را !!
دلم دل نیست ..دریا نیست..![]()
مردابیست که که موجی هم سراغش را نمی گیرد.
نه میل زیستن دارد.................................. نه می میرد...!!!!
درون سينه اهي سرد دارم
رخي پژمرده رنگي زرد دارم
ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟
همي دانم دلي پر درد دارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وفادار تو بودم تانفس بود
دريغا همنشينت خارو خس بود
دلم را باز گردان باز گردان
همين جان سوختن بس بو بس بود !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

چنين با مهرباني خواندنت چيست ؟
بدين نامهرباني راندنت چيست ؟
بپرس از اين دل ديوانه ي من
كه اي بيچاره عشاق ماندنت چيست؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به اميد نگاهت ايستادن
به روي شانه هايت سر نهادن
مرا خوش تر از اين ارزويي ست
دهان كوچكت را بوسه دادن.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
براي چشم خاموشت بميرم
كنار چشمه نوشت بميرم
نمي خواهم در اغوشت بگيرم
كه مي خواهم در اغوشت بميرم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سيه چشمي به كار عشق استاد
به من درس محبت ياد مي داد
مرا از ياد برد اخر ولي من
به جر او عالمي را بردم از ياد
اي غم انگيز ترين خوشحالي
اي غم انگيز ترين خوشحالي
منو عشق تو و دستي خالي
اي شديدا همه هستي من
رمز ايمان و تهي دستي من
تويي ان كشمكش هر روزه
لحظه پر تپش هر روزه
من و يك جاده چشم به راه
جاده ايي از شب تا خلوت ماه
اخرين خانه ي اين جاده تويي
ا تفاقي كه نيفتاده تويي
بي تو جنگل همه جايش قفس است
گل اگر خرده نگيري عبث است
اسمان زنداني خط خطي است
زندگي پاياني خط خطي است
باكليد نفس گرم تو بود
قفل قلب من اگر نرم تو بود
در شب شعر نگاهت اي دوست
ماندهام چشم به راهت اي دوست
لب تو نقطه ي اغاز وجود
ابرويت منحني بود و نبود
در شب خالي دريا و دخت
موج گيسوي تو طوفاني سخت
شب تو تجريه اي رويايي
اخرين فرصت استثنايي
مي رسم ,مي رسم اخر روزي
به تو اري به تو اي عشق هنوز
بعد از من
مرا عمري به دنبالت كشاندي
سرانجام به خاكستر نشاندي
ربودي دفتردل را و افسوس
كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشكي هم فشاندي
گذشت از من ولياخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي؟
هزار و يك شب
گر چه خويش را به هر چه خواستم رساندهام
عشق من قبول كن هنوز بي تو ماندهام
تو نهايت تمام قله هاي دور دست
من كسي كه عشق را به قله ها رسانده ام
هر شب از هزار و يك شبي كه با تو بودهام
دامني ستاره پيش پايتو فشاندهام
گرچه من سرم باري عشق درد مي كند
با وجود اين تو را به درد سر كشانده ام
دامن تمام ابرهاي دوردست را
با هواي افتاب روي تو تكانده ام
گرچه اسمان تمام هستي مرا گرفت
بر لبم به خاطر تو شكوفه اي نراندهام
خوب من به جان اينه به چشم تو قسم
يك دل زلال در برابرت نشاندهام
حرف اخرم همين كه باتمام شاعريم
غير از تو براي هيچ كس غزل نخوانده ام ![]()
عشق تصوير جاوداني ماست
عشق تصوير جاوداني ماست
يادگار تب جواني ماست
با همين سادگي و بي رنگي
عشق نقاش ماست ماني ماست
در زمين اين سيا قلم هايش
طرح دنياي اسماني ماست
عشق اين واژه به ظاهر گنگ
به وضوح غم نهاني ماست
خبر از جاي ما چه مي گيري
عشق تمثيل لامكاني ماست
سمت خوبي دوكوچه مانده به دوست
اين خودش بهترين نشاني ماست
عشق چيزياست مثل يك لبخند
كه نمودار مهرباني ماست
عمر بي عشق ما مصادف با
مرگ جانسوز و ناگهاني ماست
بايد از او مواظبت بكنم
عشق ميراث باستاني ماست
تو را دوست دارم
تو را دوست دارم چرا باورت نيست
به عشق دچارم چرا باورت نيست
تمام خودم را اگر چندناچيز
به تو مي سپارمچرا باورت نيست
من ابري ترين بغض بغضي كه بايد
كه بايد ببارم چرا باورت نيست
اگر هم در اتش ولي باز با تو
قدم مي گذارم چرا باورت نيست
كويرم پر از تشنگي با تو اما
پر از چشمه سارم چرا باورت نيست
و از هر چه سبز است حتي رساتر
صداي بهارم چرا باورت نيس
هميشه حسرت يك سقف
من و تو قصه اي از قرنها دور ,من و تو
اگر چه زخمي و تشنه ولي صبور من و تو
هزار سال ذشت و به يكديگر نرسيدم
همهاره فاصله اري هميشه دورو من وتو
من تو يك ارامش كنار هم ننشستيم
به حجم يك شب ترديد بي سرورمن و تو
چه بوده ايم و چه هستيم چون دو كوچه بن بست
غريت بو خلوت و تنها و بي عبور من و تو
تمام پنجره ها بسته خانه ها همه متروك
چه مي كنيم در اين شهر سوت و كور من و تو
دغدغه ها
لحظه هايم همه با توست كه بي پروايند
مثل تو دغدغه هايم همگي زيبايند
جز تو از دست همه حوصله ام سر رفتهاست
از همهنا كه چو ديوار ميان مايند
با بهش تو برايم همه ي مردم نيز
باهمه خوبيشان دوزخ جانفرسايند
دير گاهي است كه بيزارم از انها زيرا
بد ترين مانع عشق من و تو انهايند
دستهايم كه پر از خستگي و تشويش اند
باز در سايه ي اغوش تو مي اسايند
عشق نفريني اين است گناه من و تو
جرم ما راهمه شه رنم يبخشايند
تو اگر نشنوي و گوش به انها ندهي
شعرهايم پس از اين مثل خودم تنهايند
مثل يك راز
در تو چون روح تو گم مي شوم اري پس از اين
تا مرا مثل خودت دوست بداري پس از اين
دستهايت را بي دغدغه بايد با من
گوشه باغچه خانه بكاري پس از اين
همه گفتند كه ((عاشق نشو)) حالا كه شدي
بايد اين مرحله را تاب بياري پس از اين
بهترين كار همين است كه تو نيز چو من
همه را باخودشان وا بگذاري پس از اين
دوست دارم همه ي عاشقي ات را در بست
مثل يك راز به دستم بسپاري پس از اين
دست م رو شده و حال مرا هم خواندي
پس مرا با خته بايد بشماري پس از اين
برد با توست همين لبخندي مغرور
مي تواني بنشيني به كناري پس از اين
پيش از اني كه من و تو سفر عشق ا ز خويش كنيم
عهد كن باز مرا دوست بداري پس از اين
در اين دنيا نكردم من گناهي 
فقط كردم به چشمانت نگاهي
اگر اينك نگاهي شد گناهي
مجازاتم بكن هر طور كه خواهي
در اين دنيا من اورا مي پرستم
هم اورا هم خدا رامي پرستم
تمام مردم يكتاپرستند
ولي كن من دوتارا مي پرستمعشق يعني گم شدن پيدا شدن عشق يعني غرق در رويا شدن عشق يعني اتشي بر روي اب يعني خو شخيالي مثل خواب عشق يعني خلوت مثل خواب عشق يعني خلوت بيانتها عشق يعني مهراني هاي من عشق يعني يادگاري هاي من .
زندگي در گرو خاطه هاست خاطره در گرو فاصله هاست فاله تلخ ترين خاطره هاست.
واسه ما فرقي نداره كه چه قدر فاصله داريم هر جاي دنيا كه باشيم واسه هم پر درمياريم.
تو اگر پاييز زدري واسه من بهار سبزي تو اگر هواي سردي واسه من هيشه گرمي تو اگر ابر سياهي واسه من ابر بهاري تو اگر دشت گناهي واسه من يه بي گناهي تو ار عرق نيازي واسه من يه بي نيازي تو اگر رفيق راهي واسه من يه تكيه گاهي.
مرا صد بار از خود براني دوستت دارم
به زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم
چه سود از مهر ورزيدن چه حاصل ازوفا كردن
مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم.
در اين دنيا نكردم من گناهي 
فقط كردم به چشمانت نگاهي
اگر اينك نگاهي شد گناهي
مجازاتم بكن هر طور كه خواهي
در اين دنيا من اورا مي پرستم
هم اورا هم خدا رامي پرستم
تمام مردم يكتاپرستند
ولي كن من دوتارا مي پرستمعجب با شكو ه است عشق ..عشق نيرو مي دهد عشق زندگي مي دهد عشق شهامت و قدرت مي بخشد عشق بزرگترين وديعه اي است كه خداوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است اگر عشق نبود زندگي هم نبود نخستين عاشق خداوند بوده است خدا به علت عشق ورزيدن عالم را خلق كرده و اين خالق بي منتها عشق را از وجود خويش بر دل بشر جاري ساخته است در هر حال عشق به هر شكل كه باشد باشكوه است ...دل ارامي در گوشه ناپيدايش خانه ي مجهول داد كه فرشتهاي زيبا در ان نشسته وبا زباني شيرين و بياني موثر جملات مي گويد ...خوشبخت ان كسي است كه گوش شنوا داشته باشد و گهگا ه گوشه چشمش به گوشه پنهان دلش بياندازد تا خورشيد عشق كه از خاور دل طلوع مي كند و بس زيبا طلوعي است اين طلوع شيرن را نظاره گر باشد چرا كه چون عشق در وجود ادمي خانه مي سازد حال دگرگون مي شود چه انقلاب ها چه سوزش ها چه خوشي ها چه كشمكش ها چه غم ها و چه شادي هايي فضاي ان را در بر مي گيرد اوقات خواب و بيداري و ساعات روز و شب به گونه اي ديگر مي گذرد و افكار و تصورات و روياها وارزوهاي ادمي رنگ تازه اي به خود مي گيرد .
عشق ابي ترين درياست ....دو موجود عاشق بايد درابهاي درياي بي كران عشق شانه به شانه هم شنا كنان غوطه ور شوند و رازهاي ناشناخته اعماق دل اين دريا را باهم بكاوند هرگز نبايد اين حس زيبا و حساس را به بازي گرفت و در اين را ه بايد از جان گذشت ..و به قول حافظ شيرين سخن :
عشق بازي كار بازي نيست اي دل سر بباز
انسان گاهي اوقات بايد درباغ قلبش را بگشايد تا گل سرخ احساس از ان سر به بيرون كشد و دنياي اطرافش را ببيند تا با ديدن ياس عشق كه به سويش مي شتابد به او خوش امد بگويد هنگامي كه ياس عشق به نرمي گام به باغ دل مي گذارد براي خود چنان خوش جا باز مي كند كه عشق را سراپا لذتي شيرين دربر مي گيرد و زماني اين عشق به ظهور مي نشيند كه عقل ديوانه مي گردد.
كسي كه عاشق مي شود بايد خودرا براي پرداخت تاوان ان عشق اماده سازد كه عشق همانطور كه لذت و شادكامي در پي دارد غم و سر در گمي هم به دنبال خواهد داشت اما غم عشق چه غم شيريني است و چه گوارا به كام دل عاشق مي ريزد حتي اگر دل عاشق را بشكند زيراهر چيز شكسته اش بي خريدار است مگر دل كه شكسته اش قيمتي تر است و خدايش دوست دارد....
اون كسي را كه از همه سخت تر به دست مي اري از همه اسون تر از دست مي دي
پرسيد چون دوستم داري بهم نياز داري يا چون بهم نياز داري دوستم داري بهش گفتم چون دوستت دارم بي نيازترينم
بگو با من چه كردي مهربانم كه ابري شد تمام اسمانم بيا اتش بزن خاكسترم كن بدون تو نمي خواهم بمان
كاش خدا تو را به كسي چون تو مبتلا سازد
عشق با غروز زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار گدايي كني ان وقت است كه ديگر عشق نيست
آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چه؟
ماه میگه:یعنی بودن در آغوش تو
ماه میگه:تو بگو عشق یعنی چه؟
آسمون میگه:انتظار دیدین تو.
عشق همچون نقاشیست با این تفاوت که نقاشی را می توان پاک کرد اما عشق را هرگز.
حدیث عشق من و تو،حدیث ابر بهاریست،تو از قبیله لبخند،من از قبیله اندوه.فضای فاصله صد آه،فضای فاصله صد کوه،تو از سپیده و نوری،من از شقایق گلگون.
ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم
دلا ياران سه قسم اند گر بداني زباني اند و ناني انـد و جـاني به نـاني نان بده از در برانـش تو نيـکي کن يه ياران زبـاني وليـکن يـار جـاني را نگهدار به پـايش جـان بده تا مي تواني
گوش کن ...یک نفر ...آنطرف پنجره ی بسته...تورا میخواند! و نسیم...لای این پرده ی آویخته رامی کاود... تا تو را در یابد، نورخورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است...لب درگاه تو در یک قدمی می ماند... قلب این پنجره از دست غم پرده، به تنگ آمده است! پرده را برداریم ، دل این پنجره را باز کنیم..!
در اندرون همه ما خزانهاي بيكران از عشق و شادماني و نعمت هست كه ميتواند آنچه را كه در آرزوي آنيم، برايمان فراهم كند
دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کس بودن است
اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم
اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد
می دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم،تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم اما به من نياموختي چگونه !؟
كاش بودي تا براي قلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود
كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غمها نبود
كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج واز دريا نبود
كاش بودي تا زمستان دلم اينچنين پرسوز وپرسرما نبود
كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سرو ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين اتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه ي رويي بوديم
بسته سلسله ي سلسله جويي بوديم
كس در ان سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول ان كس كه گرفتار شدش بودم
باعش گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سب خوبيو رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بس كه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پرگشت زغوغايي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سرو سامان دارد ؟![]()
عشق يعني حسرتي دريک نگاه 
عشق يعني غربتي بي انتها
عشق يعني فرصت اما کوتاه
بسی مستی در ان چشم سیاه است.
مرا صد آفرین در هر نگاه است.
تبی از بوسه ی گرم تو دارم.
بر این تب آتش لب ها گواه است.

بوسه مگر چیست فشار دو لب 
آنکه گناه نیست چه روز و چه شب
بوسه یعنی ُ وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی عشق در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب ُ لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس خوب طعم عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه یعنی ُ آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
دل برنكنم زدوست تا جان ندهم
ازدوست به يادگار دردي دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهمدلم را جز تو كس دلبر نباشد
به جزشور توام در سر نباشد
دل فايزتو عمدا مي كني تنگ
كه جاي كس ديگر نباشد
من ندانستم كه از اول تو بي مهرو وفايي
عهد نابستن از ان به كه ببندي و نپايي
دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم
باز هم قلبي به پايم افتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد 
باز هم درگيرو دار اين نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه ايي سيراب شد سيراب شد
باز هم در بستر اغوش من
ره رويي در خواب شد در خواب شد
بر دوچشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
بگذرد از جان و مال و ارزو
اوشراب بوسه مي خواهد زمن
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم ان لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا جدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهداز من اتشين
تابسوزاند دراو تشويش را
او به من گويد اي اغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من به او مي گويم اي نا اشنا
بگذر از من من تو را بي گانه ام
اه از اين دل دل از اين جام اميد
عاقبت شكست و كس رازش نخواند
چنگ شو دردست هر بيگا نه ايي
اي دريغا كس به اوازش نخواند